عشق تنها

داستان واقعی از زندگی


ماجرای عشق و عاشقی واقعی

ماجرای عشق وعاشقی زندگی واقعی در هفته اول و دوم شهریور ماه  در وبلاگم

نایت اسکین

دوشنبه 6 شهریور1391  توسط دلشكسته  |

 

داستان نامه يك دختر تنها به امام رضا

یک دختری بود؛ که شغل باباش رفتگر شهرداری بود؛

دختره با هزاران آرزو وامید می خواست ؛مثل همه زندگی کند؛ می

خواست شوهری با آبرو با کلاس

داشته باشد؛

به خاطر شغل باباش که رفتگر بود کسی در این خانه را نمی زد؛

یه روز دلش شکست یه نامه ای به امام رضا نوشت ؛تو نامه اش نوشته

 بود:

« السلام علیک یا غریب الغربا

السلام علیک یا معین الضعفاءوالفقرا

السلام علیک یا امام رضا

یا امام رضا دلم خیلی پره ؛منم جوانم آرزو دارم ؛امید دارم؛به خاطر

اینکه شغل بابام  رفتگر شهرداری

هست؛ کسی در این خانه رو نمی زند؛وكسي به خواستگاري من

نمياد؛یا امام رضا نمی دانم چه کار

کنم؛یا امام رضا؛امیدم و نا امید نکن؛یا امام رضا قلب و دلم رو

نشکن؛یا امام رضا قربانت

برم.................» حرفای دلش رو نوشت ؛گریه هاش رو کرد؛ دلش

 رو خالی کرد؛آدرس خانه را تو نامه

نوشت ؛

اومد حرم امام رضا نامه را داخل ضریح انداخت؛

چند ماهي گذشت؛

 خانواده ای از تهران برا زیارت آمده بودند مشهد ؛پدر خانواده چشم

درد بود؛ دکترها گفته بودند که باید

عمل کند؛احتمال  اینکه بیناییش را از دست بدهد؛ خیلی بود؛چند

روز آنجا ماندند؛ پسر خانواده رفت

پیش یکی از خادمهای حرم ؛گفت:بابام مریض هست؛ شاید چشماش رو

 از دست بدهذ ؛خواهش می

کنم ؛روزی که ضریح را غبار آلود می کنید ؛من یه کم غبار داخل

ضريح رامی خواهم برا ی شفای چشمای بابام؛بهش

گفتند :چنان روزی ضریح رو غبار گیری میکنیم ؛بیا بهت میدیم؛بعداز

 مدتی پسره آمد مشهد به خادمهای

حرم گفت: اآمدم برا گرفتن غبار داخل ضریح؛خادمها از تو

ضریح همان نامه را برداشتند؛ یه کم غبار داخلش

ریختند؛ آن رو بسته بندی کردند؛ به پسره دادند؛پسره بسته را گرفت

آورد تهران برا باباش وقتی بسته رو باز

کرد ؛نامه رو دید  ؛دید یه نامه دختر به امام رضاست؛

الهی قربانت برم

یا امام رضا ،الهی من فدات

بشوم؛الهی قربان آن غریبیت بشوم؛

گریه امانش رو بریده بود مامانش بهش گفت :چی شده پسرم؛

گفت:مامان امام رضا بهم نامه داده؛

امام رضا برام یه همسفر پیدا کرده؛

امام رضا برام همسر پیدا کرده ؛

مادر می خواهم بریم مشهد  به همان آدرسی که تو این نامه نوشته؛

من دختری را که امام رضا بهم معرفی کرده رو میخواهم؛

غبار را به باباش داد به چشماش بماله؛

بعد یه مدتی چشمای باباش خوب شدند؛ همگی آمدند پا بوس امام رضا ؛

زیارت کردند؛ بعدش رفتند به همان آدرس؛در زدند؛به بهانه پرسيدن  يك آدرس ؛

گفتند ما غریبیم؛

می شود بیاييم داخل؛ صاحب خانه  راهشان داد؛

یه مدتی نشستند نا خود آگاه چشمانشان گریان شد؛

گفتند: ما اآمديم خواستگاری قضیه رو بهشان گفتند؛

پسره دختر را به عقد خودش درآورد؛

یك جشن مفصل براش گرفت وبا خودش به تهران برد؛

ای امام رضا می شودهیه کارت دعوت هم  به ما بدهی؟

یا امام رضا می شود دل مارا هم رضا رضاییی کنی

یا امام رضا ؛یارئوف و یا رحیم

می شود مشکلات مارا هم حل کنی؟

دل منم شکسته؛ قلب منم شکسته؛ میشه مرحم زخمهای دل منم باشی؟

نمی دانم کسانی الان دارند می خوانند چه آرزویی دارند؟

نمی دانم تو دلتون چی میگذره؟

نمی دانم دلت الان هواش رو کرده؟

نمی دانم تا حالا راحت باهاش حرف زدید یا نه؟

نمی دانم تا حالا از ش کمک خواستید یانه؟

این رو میدوانم هر که برودهدست خالی بر نمی گردد؛

الهی قربانت بروم؛یا امام رضا

چه قدر حرف ناگفتنی دارید که باهاش بزنید؟

می خوام بهتون بگويم ؛

ای برادرم؛ای خواهرم

یکی هست که اگر صداش بزنید جوابتونرا میدهد؟

چه قدر ازش کمکی خواستید وانجام نداده؟

میخواهم نتیجه ای که میگیرید؛ ازخواندن این داستان رو برام تو

نظراتون برام بفرستید ممنون  می شوم؛

 

چیزی که اعتقاد دارم را برايتان می نویسم؛

1-هرکسی بار اولش باشد برو مشهد؛ حرم امام رضا هر آرزویی کند

بر آورده می شود؛پس مواظب آرزو

هاتون باشید

2-هرکسی بعداز ازدواجش اولین سفرش رو مشهدمقدس و زیارت امام

رضا قرار  بدهد ؛بدون آن  که ؛آن

 زوج  بفهمند؛ امام رضا هدیه بهشان میدهد؛

وآن این هست؛ که زودی صاحب خانه اشان می کند؛ و امکانات فراهم

کردن خانه اشان را جور می کند؛

 اینهای رو که گفتم یه حقیقته به یکی از همکارام زمانی که ازدواج کرد

 ؛گفتم رفت مشهد واومد ؛طولی

 نکشید زمینی خرید و صاحب خانه شد؛ وبااینکه خودش می گفت دستم

 خالی بوده؛

بعد مدتی هدیه ای برام گرفت و بوسیدم گفت :تو آن روز این طور بهم

گفتی و من عمل کردم منم حالا هر

 زوجی را می بینم بهشان می گويم وازتو تشکر می کنم؛

منم از همه کسانی که زحمت کشیدند نوشته هام رو خواندند؛

می خواهم اگر مشکلی دارن برن پیش امام رضا واگر تازه ازدواج

کردند یا قرارهست؛ ازدواج کنند؛ حتما

اولی سفرشان؛ را زیارت امام رضا قرار بدهند؛

                                                                                          ممنونم ازهمه شما

                                                                                                               موفق ومؤيد و خوشبخت باشید 

 

نایت اسکین

 

 

دوشنبه 6 شهریور1391  توسط دلشكسته  |

 

بعضي وقتها.............

بعضی وقتها فکر میکینی همه کس و همه چیزو داری ولی در واقع که

هیچ كس و هيچ چيزي نداری!!!!!!!!!!!!!!!!

بعضی وقتها فکر میکنی یه عشق واقعی هستی؛ درواقع که یه عشق

فراموش شده ای ودر ذهن معشوق هم اصلا به حساب نمیای؛

بعضی وقتها فکر میکنی خیلی  براش بها داری ولی اصلا بهت هم فکر

 نمی کنه؛

 بعضی وقتها با نامش عشق بازی میکنی ولی او اصلا تورا نمیشناسه ؛

بعضی وقتها همیشه منتظر یه پیامشی حتی اگر اشتباهی باشه که برات

بفرسته در صورتی که اصلا شمارت رو تو گوشیش پاک کرده و نداره؛

بعضی وقتها فکر می کنی تو تنهاییهاش تو را داره و بهت فکر میکنه در

 صورتی که اصلا به یادت هم نیست؛

بعضی وقتها بغضم میگیره؛

بعضی وقتها گریم میگیره ؛

بعضی وقتها می خوام بزارم برم ؛

به خیالم مثل تو فیلمها میگم میاد دنبالم ؛

التماسم می کنه؛

دنبالم راه می افته ؛

کوچه به کوچه آدرسم رو می پرسه؛

ولی نه .نه.نه !!!!!!!!!

نه میادو نه یادشو منه؛

بعضی وقتها می خوای اشک بریزی؛ و بلند صداش بزنی ؛بگی خدا

دوستش دارم دیوونشم؛

چه کار کنم؛

نمی تونم دل بکنم؛

نمی تونم فراموشش کنم؛

نمی تونم ازش بگذرم؛

چه جور بگم .چه جور داد بزنم چه جور حرف دلمو بزنم؛

ای خدا کاری بکن کاری بکن ؛

کاری بکن؛

بعضی وقتها می خوام داد بزنم ؛ بگم دوستت دارم تاهمه بشونند؛

بعضی وقتها دلم میخواد ...............

نایت اسکین

دوشنبه 6 شهریور1391  توسط دلشكسته  |

 

قسمت هفتم و بخش پایانی خاطرات عشق و عاشقی

«قسمت هفتم وآخرین قسمت»

به خاطر مادر بزرگ دختر عمه ام؛ یه کارت شناسایی گذاشتم؛ قسمتی

که خدمات می دهند تو حرم ؛و یه ویلچر براش گرفتمغ و گذاشتمش تو

ویلچر؛ و تو صحن ها و حرم می بردمش؛ خیلی خوشحال بودم ؛گفتم

شاید آنجا یه فرجی بشود ؛

خیلی می خواستم از دختر عمه ام بپرسم که چرا جوابم رو رد داده ولی

 نمی دانم ؛چی شد که نشد؛

چندروزی که اونجا بود هرروز می رفت تو صحن سقا خانه به قول

خودمان اسمال طلا؛

سر قبر شیخ حسن نخودکی چون می گويند؛ هرکه سرقبرش سوره یس

رابخواند؛ سر سال نشده دوباره میرود مشهد؛

به امام رضا گفتم: که یا امام رضا اگر خودت صلاح میدانی؛ یه جوری

 به دلش بنداز؛

مادربزرگش به دلیل کهولت سن نمی توانست راه برود زیاد؛ و میگفتند:

 قلب و دل صافی دارد؛ وقتی برا یکی دعا کند؛ خیلی خوبه ؛ خیلی

جالب بود چون نمی توانست راه برود و براش ویلچر گرفته بودیم دایم

من تو ضریح و وصحنه می بردمش ؛برام دعا می کرد؛ منم خوشحال

بودم؛

 

خاطرات اون موقع را تو دفتری یادداشت کردم که بعدا برايتان میگذارم

 

 بخوانید؛

 

من چند روزبیشتر نماندم ؛و آمدم به شهرمان؛

 

وقتی برگشتم؛ خانواده ام سرزنشم می کردند؛ که خودت رو چرا سبک

کردی؛ و چرا رفتی باید یه موقع دیگه می رفتی؛

 

دیگه نمی دانستم باید چه کار می کردم؛ ولی دلم قلبم روحم همه وهمه

شکست؛ تو زندگیم خیلی زحمت کشیدم؛ رنج کشیدم؛ خیلی برای عمه ام

اینها هم زحمت کشیدم؛ و کار کردم ؛ولی این رو می دانم؛ هیچ کاری

بی اجر نمی ماند؛ وخدا خودش بزرگ است؛ ولی من اگرکاری هم کردم

 به خاطر پول نبوده ونیست وبه خاطر اونی که دوستش داشتم بوده

وهست؛

الان چندساله دیگه خانه عمه ام نرفتم فقط یکی دوبار؛

 

یك باری که رفته بودم؛ عمه ام میگفت:عمه؛ ای داد از پشیمانی نمی

دونم چرا هرچی خواستگار میاد نمیشه؛ و یا وقتی میریم براش استخاره

 می گیریم میگویند زندگیش پنج؛شش سال بیشتر دوام نداره

به دلم افتاده که اگر ازدواج هم بکند خوشبخت نمیشه 

اگربرا هر دختری هر انسانی تو زندگیم دعا کنم برا او دعا نکردم و

نمی کنم

بعداز اون اتفاق چند بار بیشتر ندیدمش؛ و نمی خوام ببینمش چون

خاطرات روزهای گذشته برام تداعی میشه وآزارم میده ؛ولی خیلی

شکسته تر از قبل شده و اون شادابی و طراوتی قبلا داشته رو نداره

 

همه ما آدمها تو زندگی ؛یه روز ی بچه بودیم ؛بازی می کردیم هم بازی

 داشتیم حرفهای کودکانه و کارهای کودکانه می کردیم بزرگ وبزرگتر

 شدیم؛ حس دوست داشتن رو درون خودمان احساس کردیم و روزی

رسید که همه ما یه جورایی احساس تنهایی ودلتنگی کردیم ؛واحساس

کردیم دنبال یه همدم یه همراه و یه همسفر هستیم و عاشق شدیم ؛ازدواج

 کردیم ؛بچه دار شدیم و بچه هایمان را بزرگ کردیم ومی کنیم ؛و یه

روزی هم همین مسایل برای فرزندانمان پیش میاد؛ و یه روزم این

موهای قشنگ این چهره های زیبا و دوست داشتنی ؛به مرور زمان

چین و چروکیده می شوند؛ موهای سرمان که ساعتها جلوی آینه چپ و

 راستش می کنیم و با هزار جور انواع واقسام مواد آرایشی بهشان می

رسیم

سفید می شوند و می ریزند و روزی میاد که دیگه فقط خودمانیم

وخودمان؛ وبازهم دوباره تنهای تنهاییم ؛مثل دوران مجردی؛

وروزی هم باید کوله بار این سفر طولانی را جمع و جور کنیم؛

وباهزاران هزار خاطره وآرزوهایی که شاید به همه آنها رسیده باشیم؛

 شایدم نرسیده باشیم ؛راهی دیار باقی بشتابیم؛ به امید اینکه آن روزکه

خدا همه ما را عاقبت به خیر بکند ودر بین مردم و افکار مردم به جز

 خاطره ای شیرین و خوب چیزی باقی نمانده باشد؛تا زمین و زمان

هست؛ مارابا خاطره ای خوب  یاد کنند

موفق باشید.

نایت اسکین

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دوشنبه 6 شهریور1391  توسط دلشكسته  |

 

قسمت ششم خاطرات عشق و عاشقی

163.jpg

بعد از یه مدتی  که گذشت و سوال کرده بود؛ گفته بود که دخترم

گفته: «هرکه می خواد داماد

 بشه؛ داماد بشه و هرکه می خواد عروس بشه؛ عروس بشه ؛من از بی

شوهری نمی میرم»

حالا نمی دونم واقعا عمه ام موضوع را باهاش مطرح کرده بود یانه؟یا

 از خودش در آورده بود؛

 چون شوهر عمه ام گفته بود؛ خودش سوال میکنه ؛خودش بهم خبر

 میده؛

بعد از اون روز دیگه ،بعداز عشق چندین ساله فکرش رو بکنید؛ چه شدم

روانی شده بودم حال خودم رو نمی فهمیدم؛

نمی دانستم چه کار میکنم کجا میرم ؛

من که اصلا انتظار چنین عکس العملی رو نداشتم

منی که شب وروز را دویده بودم به خاطرش ؛

تو تنهاییهام یه نامه براش می نوشتم ؛واز طرف اونم به خودم جواب می

 نوشتم؛ برا خودم

من که شب و روزم اون بود یه دفعه چی شد؛

من که به خاطرش ساعتها گریه میکردم؛

من که دایم به فکرش بودم؛

دایم میگفتم حالا داره چه کار میکنه؟ ناهار خورده ؟شام خورده؟

صبحانه خورده؟

خدایا چی شد آه آه آه

مرده بودم انگار؛

ساعتی؛ بدون یادش برام تیره تار بود هر لحظه؛

هر ثانیه به فکرش بودم؛

دوستش داشتم به خاطر وجود ؛خود خود خودش؛  نه به خاطر درسش ,نه

 به خاطر عمه و شوهر

عمه ام

نه به خاطر مسایل دیگر یه عشق پاک و بی آلایش بهش داشتم

وجودش رو دوست داشتم؛ با خوب و بدش هم میساختم ؛ولی نشد که بشه

هرروز منتظر بودم ؛بر میگرده دوباره؛ عمه ام زنگ میزنه ؛بهم میگه

 بهت میدیم ؛

یه روز ده اومده بودن؛

می خواستند؛ کاری انجام بدهند ؛بازهم با جون و دل میدویدم ؛با امیدی که

شاید اومده باشند بگویند؛ قبول

کرده؛

امیدم نا امید شد ؛

یه ماه نشده بود؛ که شنیدم قراره بروند مشهد مثلا شنبه  قراره برسند

من چهار شنبه اش اونجا بودم پدرم گفت :کجا؟!!!!

گفتم:باید برم

و رفتم مشهد؛ رسیدم تو صحن گریه ؛امانم رو بریده بودگفتم:یا امام رضا

منم مثل خودت غریبم

اومدم فقط شکایت کنم

حرف دلم رو بزنم؛ خودت که میدونی چه قدر زحمت کشیدم و چه قدر

می خواهمش ؛داره میاد اگر

 صلاح میدونی؛ یه جورایی کارها رو درست کن.

 

 زنگ میزدم خونه جویا می شدم؛ که را ه افتادن یا نه؟روزی که فهمیدم راه

 افتادن؛

تو صحن ها ؛دایم دیوانه باردور میزدم ؛تا اینکه اومده بودم بیرون حرم که

 پسر عمه ام رو دیدم؛

خوشحال شدم؛

اون روز؛ عمه ام ؛مادرشوهرش؛شوهر عمه ام؛پسر عمه و دختر عمه

 ام باهم آمده بودند مشهد ؛.

انهاهم از دیدنم خوشحال شدند؛شایدم نشدند؛ از دل آنها که خبر نداشتم؛

ولی فکر کنم خوشحال شدند؛

 چون مادر شوهر عمه ام به علت کهولت سن نمی توانست راه برود ؛و

 شوهر عمه ام هم به

 خاطر اینکه قلبش رو عمل کرده بود نمی توانست اورابه این جابه جا

کند 

 

نایت اسکین

 

 

دوشنبه 6 شهریور1391  توسط دلشكسته  |

 

قسمت پنجم خاطرات عشق و عاشقی

من رفتم رشته تجربی ادامه دادم؛ ولی دلم به درس نبود؛ چون بیش از اونی

 که فکرش را بکنید؛

بهش فکر می کردم ؛روز و شبم شده بود؛ دختر عمه ام؛

منم یکی دوبار امتحان کنکور  دادم قبول نشدم؛

هر وقت کنکور داشتم؛ شبش ؛می آمدم خونه عمه ام که صبحش شوهر عمه

 ام ببردم ؛برا ی امتحان ؛

امتحان رو داده بودم ؛و برگشتم خانه عمه ام یادم میاد تنها بود وبهم  خسته

نباشی  گفت؛؛

گفت:چه کار کردی؟ ؛چه جور بود امتحان؟گفتم :فکر نکنم قبول بشوم؛

دل و یه دل کردم ؛گفتم؛ من تو را می خواهم و دوستت دارم؛ گوشهام داغ

 شده بودند؛ انگار تب کرده بودم؛ گونه هام قرمز شده بود؛ داشتم از

داغی می سوختم؛ عرق کرده بودم و قلبم داشت مثل یه گنجشک ترسیده

تلاپ تلوپ می کرد؛

 منتظر جواب بودم؛

اونم قرمز شده بود ؛همان جور که لیوان شربت رو داشت به دستم میداد؛

 بهم گفت:هرچی قسمت باشه؛

قند تو دلم آب شده بود رو پا بند نبودم؛

اگر تا اون روز هزار تا کار میکردم؛ ازاون روز به بعدچندین برابر

 بیشتر کار میکردم؛ امیدی تازه تو دلم جوانه زده بود؛

بعضی خاطرات ؛روزانه ام رو در موردش نوشتم که بعدا براتون تو وب

 میگذارم بخوانید؛

دانشگاه که امتحان دادم و قبول نشدم؛

رفتم خدمت سربازی؛ منتظر بودم چه جور خدمتم تمام بشود؛ برم

خواستگاریش؛

هر زمان می آمدم مرخصی ,قبل از اینکه برم خانه خودمون ؛اول میرفتم

 اونجا

یا موقعی که از پادگان زنگ میزدم خونه ؛

مامانم که گوشی را برمی داشت ؛

و حرف می زدیم؛ بعداز احوال پرسی دایم می گفتم :خبری نیست؛ مادرم

 هم که می دونست؛ دایم به روی

خودش نمی آورد ؛تا زمانی که بگم ,می گفت: زنگ زدن این واون

گفتند؛

همان وقتها بود که اونم کنکور داد؛ و سال اول که رتبه خوبی قبول نشد؛

گفت یه سال دیگه می خوانم و خواند؛ سال بعدشم از سال گذشتش بدتر؛ و

 مجبور شد انتخاب رشته کند؛

 و در  رشته ..............قبول شد

دیدم رفت دانشگاه و یک سالی خواند ؛منم هنوز خدمت بودم, دیدم ؛ دیگه شاید؛

به من نه بگه؛

به خاطر اون؛ به مادرم گفتم که باید برید برام خواستگاری ؛

مادرم گفت:حالا که دیر نمیشه ؛ مادر بگذار خدمتت تموم بشه ؛یه کاری

 دست وپا بکنی بدونی یه چیزی کاسبی؛م اون وقت

گفتم الا بلا که باید حالا برید من تکلیفم.رو بفهمم

دیدم مادرم راضی نمیشه ؛دست به دامان مادر بزرگم شدم؛ منظورم

مادر مادرم که ما تو زبون محلی میگیم:" آبی بی "

یادم میاد چند روز مانده بود به ماه مبارک رمضان

منم یکی دوماه بیشتر نمونده بود خدمتم تموم بشه

به مادرم ومادر بزرگم گفتم :برید برام خواستگاری یا جواب بله یا نه

 بیارید ؛یك ماه رمضان هم بگويید فکراش رو بکنه بهم خبر بدند.؛

شوهر عمه ام ؛که از خداش بود؛ و راضی و گفته بود که مثل پسر خودم

 هست؛  ومن دوستش دارم.ومن

خودم دخترم رو میگذارم تو ماشین ؛میبرم  بیرون وباهاش صحبت می

 کنم و خودم بهش خبر میدم ؛؛به بابا

اینا گفته بود؛ الان دخترها به خواستگار خوب؛ جواب خوب نمی دهند بعدش ؛

که کسی نمیاد خواستگاریشون ؛

راضی میشوند؛ زن فراش و بقال هم بشوند؛

نایت اسکین

دوشنبه 6 شهریور1391  توسط دلشكسته  |

 

قسمت چهارم خاطرات عشق و عاشقی

تا سال دوم بیشتر نمونه دولتی طاقت نیاوردم؛

به بابام گفتم غیر از اینکه بیام ؛خانه و مدرسه نزدیک خانه

خودمان باشمِ؛ بابام  یه بوهایی برده بود؛ من رو دعوا میکرد.

هر چند گاهی گوشه کنایه میزد ؛

متلک می پروند؛

حالا دوم دبیرستان بودم ؛

ترم اولم رو پشت سر گذاشتم امتحانات رو که دادم؛

پام رو کردم تو یه کفش که نمیرم و نرفتم ؛

مجبور شدند ؛از اول ترم دوم برام انتقالی گرفتند و رفتم شهر؛

بیشتر دیوانه شده بودم ؛

هرروز از روز قبل بیشتر وبیشتر عاشق می شدم؛

نمی توانستم دل بکنم و؛

نه می توانستم ادامه بدهم؛

بعضی وقتها میزدم به سیم آخر؛ می گفتم :بادا باد؛ هرچی شد؛ شد؛ میرم

 بهشون میگويم؛

اون قدر مجنون شده بودم؛ که مامانم می گفت ؛برو نانوایی نان بگیر ؛

تا به خودم می آمدم می دیدم؛

دستم رو شاسی زنگ خانه عمه ام هست؛ که می گفت کیه؟

عمه ام می گفت :چه عجب از این طرفها؛میگفتم: هیچی

تازه یادم می آمد؛ کجا می خواستم برم؛

زبان بهم می مالیدم ؛و می گفتم : میخواستم نان بگیرم؛ گفتم: یه سر هم

بیام اینجا؛

بعضی وقتها هم مادربزرگم میرفت آنجا به بهانه اون میرفتم آنجا؛

یادم میاد می خواستم انتخاب رشته کنم ؛

می خواستم بدانم نظرش چیه؛ و چه رشته ای می خواد بخواند؛

تا اگر خدا خواست باهم یه رشته تحصیل کنیم؛ تا بتوانیم به هم کمک

 کنیم؛

روم نمی شد هیچ جور بهش بگويم؛ به خاطرهمين یك نامه نوشتم ؛و به

 مادر بزرگم دادم؛ و ازش خواستم ؛

 

تا بهش بدهد؛

 

اول مادر بزرگم امتنا کرد؛ ومن رو  خیلی دعوا کرد؛ باهزار قسم آیه؛

و علی مدد؛ راضیش کردم؛

تا بهش بدهد؛

مادر بزرگم هم سواد نداشت ؛

حالا نمی دانم داده بود یا نه !

گناهش گردن خودش ؛ازش که پرسیدم گفت:دادم بهش خوانده .

من فقط تنها چیزی که داخل آن نامه نوشته بودم  ؛این بود که تمایل دارد

 توآینده چه کاره بشود؛ و چه رشته ای تحصیل کند ,همین1!!!!

تا بدانم و منم تصمیم بگیرم؛

تا حدودی می دانستم؛ می خواهد چه کاره بشود؛ چون كوچكترکه بود؛

 می گفت: از بوی بیمارستان و به قول خودمان؛ دوا گلی یا بهتر بگم

بهتادین خوشش می آيد؛

می خواست پزشک بشود؛

حقش هم بود ؛چون درسش خوب بود,به نظرمن؛

مادر بزرگم گفت:دادم خوانده و بعدشم زیر آب کرده؛ که معلوم نباشه ؛و

 انداخته داخل سطل ؛و بهش گفته بار اول اخرش باشه ؛نامه برام می

نویسه؛

من که انگار دیوانه شده بودم ؛نه درس می فهمیدم ؛و نه نان خوردن و

نه هیچی؛

یه دیوانه به تمام عیار؛

نایت اسکین

 

دوشنبه 6 شهریور1391  توسط دلشكسته  |

 

قسمت سوم خاطرات عشق و عاشقی

زن عموم گفت: غصه نخور؛ ما پسر بزرگ نداریم؛

باشه برا ی تو؛ به شوخی!!!

به هر جهت آنجا ماند؛

چند روزی که کنارم بود؛ جان تازه گرفته بودم ؛کار برام معنا نداشت؛

رفته بودیم گوسفند چرانی؛او هم با من آمده بود؛ بهم گفت: کی رو دوست

 دارم؛!!!!!!

ای کاش ؛

ای کاش؛ همون وقت گفته بودم ؛و قال قضیه رو کنده بودم؛

گفتم: حالا!!!!!

اصرار کرد؛بازم بهش  نگفتم؛

یادم میاد تابستان بود؛رفته بودیم باغ ؛باهم ؛ یه گل محمدی چیده بود؛ آن

 

 را به من داد؛ که هنوزم لای دفترم ؛برا یادگاری دارم ؛ ونگه داشتم؛

 

و هر موقع بوش می کنم؛ خاطرات اون روز برایم زنده می شوند؛

 

و گریه می کنم؛

هرجا شعری پیدا می کردم ؛که می توانستم ؛به جای بعضی کلماتش؛

 

اسم اورا بگذارم؛ و زمزمه کنم ؛که جور در بیاد؛ ,پیدا می کردم؛و می

خواندم؛

یادم نمی رود؛

تو خانه امون؛ چندتا درخت گیلاس و فندق بود؛ همیشه می دانستم؛

دوست دارد؛ براش جا می گذاشتم ؛

همیشه بهار؛ ما تو روستا زمینهایمان را با بیل ؛شخم می زنیم؛نمی دونم

جاهای مختلف به بیل ؛یا کف بیل؛ که از بیل کوچکتره ؛چی می گویند؛

وقتی عمه ام اینها می خواستند زمینهایشان را شخم بزنندیا به اصطلاح

 

 بیل بزنند؛ می رفتم کمکشان ؛که به بهانه ای دختر عمه ام را ببینم؛

 

همیشه شبها تا سحر  بیدار بودم ؛با نامش عشق بازی می کردم؛

 

درد ودلهایم را به یک ستاره ای هست؛ پرنور؛ تو آسمان ؛به اون می

گفتم؛

می گفتم: از طرف من یارم رو؛ ببوس و هزاران حرف دیگه؛

 

یه روز سر بحث رو با خواهرش باز کردم؛ هردو از آرزو هایمان

گفتیم؛

بعدش رسید؛ به دوست داشتن؛ بهش گفتم ؛که خواهرش را من می

خواهم؛

اونم یادم نیست چی گفت ؛ فقط می دانم راضی بود؛

انتظار داشتم؛ بهش بگوید؛ولی فکرنکنم ؛چیزی بهش گفته بود؛

تو اقوام پخش کرده بودم؛ که می خواهمش؛ که بدانند خاطر خواهشم؛

پسر یکی اقوام؛ می گفت: نه صورت زیبایی داره !!نه اون چنان دل

 چسبه!!!

بهش گفتم :یک روز؛ یکی همین سوال رو از مجنون کرد؛ تو جوابش

این طور شنید؛

که اگر در دیده مجنون نشینی؛ به جز خوبی لیلی نبینی؛

 

ومنم همین طور؛ از دید من خوبه؛ و می خواهمش؛

 

روزها می گذشت ؛جمعه عصر که می شد؛ وقتی می خواستند بروند

شهر؛ زمان غم و اندوه من بود؛

تا پنج شنبه بعد که؛ دوباره می آمد؛یک هفته انتظار ؛یک هفته فکر و

 

خیال ؛یک هفته تنهایی؛یک هفته غم؛غم؛وغم؛؛؛

 

دبیرستان نمونه دولتی قبول شده بودم؛ خوابگاه داشت ؛

 

شبها آنجا بودم ولی؛

همه فکرو ذکرم شده بود دختر عمه ام؛

 

هفته ای ؛ دوبار می رفتم ؛خانه اشان؛ یک بهانه ای؛ سه شنبه ها  و پنج

 شنبه ها؛

تا زنگشان را می زدم؛

عمه ام می دانست منم ؛

می رفتم داخل, همیشه؛ عمه ام و شوهر عمه ام ؛من روتعارف می کردند؛ و بهم احترام می گذاشتند؛

منم دوستشان داشتم وهنوزم دارم؛

نایت اسکین

 

دوشنبه 6 شهریور1391  توسط دلشكسته  |

 

قسمت دوم خاطرات عشق و عاشقی

وقتی می نویسم و میگم؛

 

گریه ام میگیره؛

 

برام خیلی سخته؛

 

بغض جلو گلوم رو گرفته؛

 

الان هستش که بترکه؛

 

نمی دونم چند نفر به عشقشون رسیدند ؟

 

چند نفر قراره برسند؟

 

و چند نفر عاشقند؟

 

و چند نفر حرفایی رو که می نویسم وباور میکنند؟

 

اگر می نویسم؛

 

به خاطر این هست؛

 

که شاید یه روزی بیاد؛

 

بخونه نوشته هام رو؛ وبه عمق عشقم ؛

 

به عمق دوست داشتنم؛ نسبت به خودش پی ببره؛؛

 

می گفتم:

 

یادم میاد؛ خانه میخواستند بسازند؛

 

منظورم نیمه ساز بود  خانه اشان؛

 

جایی که باید بار 5 کیلویی را بلند کنم؛ 15 کیلو بلند می کردم؛ میگفتم :

 

به عشقش ؛هر کار باشه میکنم؛

 

خانه اشان رو  می خواستند کاه گل کنند؛

 

یادم میاد؛ چند بشکه عقب ماشین گذاشتیم آب کردیم؛

 

بعدش اومدیم؛ تو تاریکی شب؛ آب ها رو با شیلنگ تو جاویه ای که

 

برای لگد کردن گل درست کرده بودیم ؛گذاشتیم و با نور چراغ ماشین؛

 

 کاه گل؛ لگد می کردیم؛

 

اون قدرِِِ؛خار تو پاهام رفته بود؛ که زخم شده بود ؛ولی به روی خودم

 

نمی اوردم؛

 

دلم پره خیلی........خیلی..خیلی؛

 

گریم گرفته؛

 

گریم گرفته؛

 

کارمان تموم شده بود؛ نمی توانستم ؛راه بروم؛ بابام بغلم کرد؛ گفت :چی

 

 شده؟

 

گفتم :هیچی بابا!!!

 

هیچی!!!!

 

یه کم درد داره؛

 

چیز خاصی نیست!!!!

 

سال دوم راهنمایی بودم؛

 

فکر کنم؛

 

ما تو خانه امان؛ گوسفند هم داشتیم؛ بعداز ظهر ها که مدرسه تعطیل می

 

 شد؛

 

کارم در می آمد ؛باید میرفتم بالای درخت علف بشکنم ؛برای

 

گوسفندامون؛

 

یا می رفتم گوسفند چرانی ؛

 

فکر کنم؛ یک هفته ای خانه ما ؛ مانده بود ؛

 

یه روز رفته بود؛ خانه عموم ؛

 

شب می خواست آنجا بماند؛

 

گفتم نه ؛باید باهام بیاد خانه ما؛

 

یادم نمی رود؛

نایت اسکین

دوشنبه 6 شهریور1391  توسط دلشكسته  |

 

قسمت اول خاطرات عشق و عاشقی

دلم رو شکست باهزاران امید و آرزو

 

با هزاران ای کاش وای کاشها

 

شبها همیشه میگفتم خدا صبح نشه دارم بهش فکر می کنم

 

تو خیالم می رفتم گردش؛ باهاش

 

تنهام؛ تنهام ؛

 

تنهای تنهام ؛

 

از بچگی دوستش داشتم؛

 

مادربزرگم؛ میگفت: به درد تو نمی خوره؛ سلیطس؛

 

گفتم نه .

 

ننه می خواهمش؛ خاطر خواهشم؛

 

با جوون دل؛

 

بچه بودم؛ یادم نیست شاید ده سالم بود ؛

 

با نوه خاله بابام؛ ونوه خاله مادرم؛ رفته بودیم باغ؛

 

تو عالم کودکی؛ بازی و تفریح می کردیم؛

 

آن دو؛باهم پسر خاله بودن؛ اسم یکیشون هادی بود؛ اسم یکی دیگشون

هم امیر ؛

 

بحث بزرگ شدن و آرزو های کودکانه بود؛

 

بحث ازدواج و این که کی؛؛ کی رو می خواهد؟ بود؛

 

هردوتاشون؛ گفتند: ما دختر عمه رو؛ میخواهیم؛ منم که؛

 

می خواستم کم نیارم ؛گفتم: اره؛ منم دختر عمه ام؛رو می خواهم؛

 

رفتم تو بهرش؛

 

سه سال از خودم کوچکتر بود؛

 

همسن داداشم؛

 

تابستونا می آمد ده؛

 

 مواظبش بودم؛ همسایه هامون هم؛ یکیش پسر عموی بابام بود؛که اونم

 

 یه دختر داشت؛ به اسم الناز؛

 

یکی دیگه از آنها هم پسر خاله بابا م بود؛که دختر داشت به اسم الهام؛

 

هردوتاشون هم؛؛ هم سن دختر عمه من بودند؛ هیچ وقت چشم دیدنش

 

رو نداشتند؛

 

وقتی بودند؛و دختر عمه من کنارشون بود؛ اذیتش می کردند؛ منم چون

 

میدیم؛ این طوره زیاد بهشون محل نمی گذاشتم؛

 

چون دوستش داشتم؛

 

همیشه ؛یه جوری که نفهمه؛ تو عالم بچگی ؛یه جورایی از آرزو هاش

 

می پرسیدم؛

 

روزها ؛پی هم می گذشت؛ و بزرگ می شدیم؛ دیگه همه شب و روزم

 

شده بود اون؛ دیگه تو عالم خودم من هم  زن داشتم ؛دیگه با دخترها

 

حرف نمی زدم؛

 

بهشون نگاه هم نمی کردم؛

 

میگفتم: آدمی که زن داره به کسی نگاه نمی کنه؛ چون خودم هم دوست

 

نداشتم؛کسی؛ به خانمم نگاه کنه؛

 

خنده داره نه!!!!!

 

اره؛ هر هفته رو سپری میکردم؛ به امید جمعه؛ که معشوق بیاد و

 

ببینمش؛ بعضی وقتها شب جمعه میامد ؛یواشکی میرفتم ؛

 

تو باغ کنار خانه آنها؛

 

تو عالم بچگی؛ می دیدمش از دور؛ دلم اروم میگرفت ؛و می امدم خونه؛

 

اگرم نمی دیدمش؛ همین که فقط صداش رو می شنیدم برام کافی بود؛

 

 تسکین زخم دلم بود؛

نایت اسکین 

دوشنبه 6 شهریور1391  توسط دلشكسته  |

 

مقدمه ای برای خوانندگان واقعی عاشق -پست ثابت

به نام حق یگانه مطلق

سلام می کنم خدمت تمام دوستان .تمام عزیزانی که زحمت کشیدند؛قدم

 رنجه کردن وبه وبلاگ من سر زدند؛

 و نوشته های هرچند بی ارزش من رو می خوانند؛

 امید وارم نوشته ام رو بخوانید وبازم به من سر بزنید؛

 وخدای نکرده تو دلهایتان بدو بیراه نگویید؛

 خدایا؛؛؛بهم قوت قلب بده؛ که تمام نوشته هام رو,تمام و کمال بنویسم ؛

 به صورت واضح؛ و خوب تا هر خواننده ای ؛می خواند حرفهایم به

 دلش بنشیند؛

خدایا؛؛ ظهور معشوق اصلی همه ما شیعیان ؛همه مردم این کره خاکی؛

  را نزدیک ونزدیک تر بگردان؛

 و مارا؛ یکی ازیاران و یاوران واقعی؛ آن امام قرار بده؛

 خدایا؛؛ مارا به خودمان وا مگذار؛

 و تو زندگی؛ محتاج کس وناکس نکن؛

 خدایا؛؛؛ مارا؛ افتاده نکن ؛وتا گناهانمان رو؛ نبخشیدی؛ از دار دنیا

نبر؛

 خدایا ؛؛تا پاکمان نکردی ؛خاکمان نکن؛

 وجمله آخردعایم؛ خدایا,؛؛تاریکی وتنهایی قبر؛ و شب اول قبر؛خیلی

 خیلی  سخته؛

خدایا؛تورا قسم به همه اسمهای اعظم؛ به همه گیتی و هفت آسمان

 وعرشت؛ به مولات قسم؛به فریاد همه ما برس؛

 آمین یا رب العالمین؛

 همیشه می گویند؛ حرفی که از دل برخیزه؛ به دل هم ؛ میشینه؛

 نمی دونم؛ تا چه حد درست گفتند؛

 نمی دونم ؛حرفهای دلم؛ که یک عمر؛ تو دلم ؛تو ذهنم ؛تو قلبم ؛مانند

 یک غده شده؛

 یک بغض شده؛

 چه قدر ؛به دل میشینه؟!!!

 چه قدر طرفدار داره؟!!

 و چند نفر بغض نگفته دارند؟

 وچند نفر حرف دل؟

 تو سایتها و تو وبلاگها که سر میزنی؛ می بینی هر کسی ؛به نحوی

 حرف ناگفتنی دارد؛

که می خواهد؛ باآن شعرش ؛با آن ؛حرفهای خوشگلش ؛به یکی بگوید؛

 دنبال یک گوش شنوا میگردد؛ به حرفهایش گوش کنند؛ وبهش آفرین

 بگویند؛

 یا بهش حق بدهند؛

 یا همراهی و همدردش باشند؛

 یا یک جورایی؛

 مرحم زخمهایش و حرفهای دلش باشند؛ تا سبک تر بشود؛

 همه ما آدمها؛

 با امید وآرزو زندگی می کنیم؛

 وباآنها رویاهایمان را  می سازیم؛

 قلب هر کسی؛ درد دارد یک جورایی؛از چیزهای متفاوت؛

 یکی از داری می نالد؛ و یکی از نداری؛

 یکی از بچه؛ و یکی هم از بی فرزندی؛

 یکی از شوهر؛ یکی از بی شوهری؛

 هر کسی یه جورایی درد دل دارد؛

 یکی می گوید؛ عشق واقعیت هست؛ یکی می گوید؛ نه بابا عشق یعنی

 چه؟

 همش کشکه؛

 ولی این رو خوب می دانم؛ اگر زمین و زمان را بهم بریزید ؛اگر

 شمابخواهید ولی خدا نخواهد کاری انجام نمي شود

 بی اذن او هیچ پلکی به هم زده نمی شود؛ و بی اذن اوبرگی از درخت

 جدا نمی شود؛

 همیشه دعاهايتان؛ این باشد که هر چه خدا خواست ؛نه هر چی ما

 خواستیم؛

و اوست که از پدر مادر مارا بیشتر دوست دارد؛ و قربانش بروم

 ؛اوست که از رگ گردن به من و شما نزدیک ترهست؛

 تو تنهاییهات نمی دانم اتفاق افتاده یانه؟

 که به آن فکر کنی ؟منظورم خداست؛ به قبر ؛به مرگ؛ به تنهایی شبهای

 بی همدم ؛

 خوب بگذریم

 همه نوشته هایی که میگذارم در این وبلاگ؛

 داستان واقعی زندگی خودم است.؛

 داستان واقعی عشقی که هیچ وقت به آن نرسیدم؛

 نمی دانم ؛چرا وقتی می خواهی بنویسی؛ هزاران فکر تو سرت هست؛

 و هزاران حرف ؛ولی وقتی میخواهی؛ تو کاغذ بیاوری؛ و بنویسي؛ نمی

 دانی از کجا شروع کنی؛ چه جور بنویسی؛

 اگر بنشینی با هر انسانی هر فردی چه زن وچه مرد ؛

 وقتی باهاش درد دل میکنید؛ و حرف میزنید؛ می بینید؛

 هر آدمی تو دیگاه خودش یه دنیایی داره؛ پر از آرزوها پر از خاطره

ها؛

که با آنها زندگی می کند؛ وبا آنها برنامه زندگیش رو جریان میدهد؛

 نمی دانم کسی هست که تا حالا عاشق نشده باشد؟ که فکر کنم بعیده!!!

 هر کسی تو یك زمینه ای عشق دارد!!!

 یکی عشقش کتاب و درس خوندن هست, یکی ماشین, وهر کسی به

 نوعی؛

 ولی عشقی که همه افراد جامعه دارند؛ وکسی فکر نکنم ازش مستثنی

 نیست؛

عشق به فردی که دوست دارد؛  تو این سفر زندگیش اورا همراهی کند؛

  و تااخر عمر یارش ,یاورش, نفسش,باشد,

 نمی دونم چی بگم که خوشتون بیاد

 به قول بچه ها جیگرش

 باشه؛

نمی دانم چند نفر عاشقند ؟

 نمی دانم چند نفر به عشقشون رسیدند؟

 نمی دانم چند نفر الان دارن بهش فکر می کنند؟

 نمی دانم چند نفر وسط راهند؟

 نمی دانم چند نفر قراره عاشق بشند؟

 نمی دانم چند نفر به انتهای راه میرسند؟

 چند نفر جدا میشند؟

 و چند نفر طرف قالشون میگذارند میروند؟

 نمی دانم خودم هم جز کدام دسته ام؟

 دوست دارم هرکسی این نوشته هام رو میخواند حتی کوتاه یه نظر بده؛

 حتی اگر به عشقش نرسیده یا عاشق هستش؛

 برايم بنویسيد به نام خودتان میگذارم؛ تو وبلاگم تا همه بخوانند؛ اگر

  خواستيد!!!!

نمی دانم چه قدر به این حرفهايم اعتقاد دارید!!

 نظر شخصی خودم رو می گويم؛

 تو این دنیا تنها چیزی که ؛از ما آدمها به جا می ماند یك خوبی هست؛

  ویك بدی؛

 که مارو با آن یاد میکنند؛

 حتی اگر خود ما چهره شخص خاصی رو که از دست داده باشیم؛

 یادمان رفته باشد,؛ می گويیم ؛به قول خدابیامرز فلانی,  که می

 گفت :این طور وآن طور و بعدش خدامرزشی می دهیم ؛یا اگر بد بود؛

 یه جور دیگه؛

 ماشین ..خونه. میز. کار. زن .بچه.اینها همه اشان ماندنی و بی وفا

 هستند؛

 اگر اینهارو می نویسم؛

 به خاطر این هست؛ که منم یه روزی میروم؛

 وتنها ازمن تواین همه سایتها و وبلاگها, وبلاگ منم باقی می ماند؛

 و شاید

 یه سالی, یه زمانی, یکی بخواند؛

 و یه یادی ازمن بکند؛

 به امیدی شاید یه روزی اونی که خالصانه عاشقش بودم وهستم؛

 یك روزی ناخوداگاه به سایتم بیاد ونوشته هام رو بخواند؛

 وبه عمق دوست داشتنم نسبت به خودش؛

 به عمق عشقم که عشقی پاک و بی ریا بوده و هستش؛

 نسبت به خودش پی ببرد؛

 به قول شاعرکه می گويد:

 میرن آدمها از اونا وقت                  خاطره هاشون به جا می مونه

 شما اگر به عشقتون نرسید چه کار می کنید؟

 خیلی ها خودکشی میکنند, خیلی هاهم پاشنه خونه طرف رو ازجا در

 میارند؛ تا برسند؛

 خیلی هاهم عشقشون رو شاید بدزدند!!!!

 شایدهم اگر بایکی دیگه هست ؛از چنگش به هر طریقی در

 بیارند!!!!!!!!!

 پر حرفم نه!!!

 امیدوارم می خوانید قرص سر دردتون رو آورده باشید؛

 خسته نباشید؛

 نمی دانم از کجا شروع کنم ؛

 شاید بهتر باشد یکم از خودم بگويم ؛

 انشااله که ریا نیست و نباشد؛

 

 نایت اسکین

 

 

 

دوشنبه 6 شهریور1391  توسط دلشكسته  |

 

 





 

""""مقدمه اي براي خوانندگان واقعي""""
""""كوتاه اما خواندني""""
""""ماجراي واقعي عشق وعاشقي من""""
""""داستانهای واقعی و به نظرم پند آموز""""
""""ماجرای ازدواج خودم""""
""""خواندنی""""

 

می نویسم از تو ای زیبای من
خدایا
قربونت برم خدا
خدایا
دلم
حوصله
بگذار
سخت است
گفته بودی
فاصله

 

هفته سوم مهر 1393
هفته چهارم بهمن 1392
هفته سوم بهمن 1392
هفته اوّل بهمن 1392
هفته چهارم دی 1392
هفته دوم مهر 1392
هفته اوّل مهر 1392
هفته چهارم شهریور 1392
هفته سوم مرداد 1392
هفته دوم مرداد 1392
هفته اوّل مرداد 1392
هفته چهارم تیر 1392
هفته سوم تیر 1392
هفته دوم تیر 1392
هفته چهارم اردیبهشت 1392
هفته دوم فروردین 1392
هفته چهارم اسفند 1391
هفته سوم اسفند 1391
هفته دوم اسفند 1391
هفته چهارم بهمن 1391
هفته سوم بهمن 1391
هفته دوم بهمن 1391
هفته اوّل بهمن 1391
هفته چهارم آذر 1391
هفته دوم آذر 1391
هفته اوّل آذر 1391
هفته چهارم آبان 1391
هفته سوم آبان 1391
هفته دوم آبان 1391
هفته اوّل آبان 1391
هفته چهارم مهر 1391
هفته سوم مهر 1391
هفته دوم مهر 1391
هفته اوّل مهر 1391
هفته چهارم شهریور 1391
هفته سوم شهریور 1391
آرشيو

 

 

"""تنها"""
"""صدايم كن"""
"""عشق من ؛مريم"""
"""نوشته هاي خانومي"""
"""عشقي كه تبديل به نفرت شد"""
""""سكوت زيبا""""
""""عشق من""""
""""lمحمد دو دل""""
""""لحظه های دوست داشتن""""
""""تنهاي فراموش شده""""
""""ناگفته ها و نا نوشته ها""""
""""خاطره هاي من""""
""""مطالب زيباو جملات عاشقانه""""
""""الهه آرامش""""
""""jiiiiiiiiiiiiz""""
""""انتظار""""
""""ازیادرفته""""
""""دفتر زندگي""""
"""""روياي شب""""
"""""عشق پاك""""
""""تنها به تو مي انديشم""""
"""""عشق""""
"""""رویای زیبا"""""""

 

 

RSS 2.0

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

 

اسلایدر

خرید شارژ

خرید فیلم

خرید سریال